شاید آقای حسین رضایی حق داشته باشد که بعد از مدتی شعر گفتن عطایش را به لقایش ببخشد و
بگوید کارهای مهمتری هم هست کارهایی مهمتر از شعر گفتن . و جالب این که ایشان و حتی خیلیهای
دیگر بعد از رفتن به سرزمین عزیزمان - که اگر شهرتی دارد یا بخاطر جنگهای آن است یا بخاطر گذشته
غنی ادبی آن - به این نتیجه می رسند.
سرزمین من سرزمین مشاهیر ادبی است مشاهیری که در دنیا آوازه شان پیچیده و حتی بعضی را به
این فکر انداخته که شناسنامه دیگری برای آنها صادر کنند . کسانی که حتی می خواهند گذشته آنها را
نادیده بگیرند و اجداد دیگری برای آنها بسازند تا مگر افتخار هم وطنی آنها را پیدا کنند. اما جالبتر اینکه
شاعران در این سرزمین از ادبیات دل می کنند و به چیزهای مهمتری شاید غم نان شاید غم دیگر چیزها
می پردازند. من نمی گویم آقای رضایی اینگونه است دارم شایدها را می گویم و البته صحبتم کلی
است. کسی که شاید در حیطه ادبیات آینده درخشانی برایش تصور می کردم هر چند در ابتدای راه
بود به ما می گوید که کارهای مهمتری هم هست .
سرزمین عزیز من حتی کتابهایش توسط دولتمردان آن درون آب ریخته می شود و آب از آب تکان نمی
خورد . راستش من هنوز وطنم را ندیده ام اما با این پیشامدها از آن می ترسم شاید اگر من هم بعد
سالها نام شاعری را یدک کشیدن بعد از رفتن به آنجا به این نتیجه تلخ برسم ...
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت
به پناهگاه كوچك خود باز مي گردم
لباس هاي رزمم را در مي آورم
و تيرهايي كه با خيره چشمي
جاي جاي آن را دريده اند
خودم را
با پتويي دو نفره مي پوشانم
و عشق
مرا با آغوشي تنگ در بر مي گيرد.
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز
خوبم .چند روزی است تازه از قید و بند امتحانات رها شده ام و از یک سرما خوردگی طولانی. خیلی وقته
شعر نگفته ام و این یعنی هی آهی عمیق بکشی و تاسف بخوری و کاری هم ازت بر نیاد .می خواهم
برای کتاب دوست عزیزم فاطمه سجادی نقدی بنویسم اما حتی حوصله نوشتن هم ندارم .نمیدانم این
تنبلی است یا یک وقفه و استراحت کوتاه برای حرکتی شاداب تر. اما این همه سکوت این همه هیچ
کاری نکردن بیشتر از یک استراحت کوتاه است. می ترسم که تمام شوم و دیگر آبستن هیچ شعری
نباشم و این خیلی غم انگیز است خیلی .....
شاید سال پیش رو سالی برایم سالی پر شعر باشد و من بعد از این سکوت طولانی شروعی دوباره
داشته باشم هر چند که این معزل دوستانم نیز هست علی هم دیر وقتی است چیزی نسروده غلامرضا
هم همین طور . معصومه هم .اما چرا فاطمه جان فیضی از دوستان عزیزم بعد مدتها کناره گیری از عرصه
شعر تازه تکانی به خود داده و وبلاگی رو آذین داده به شعرهای قشنگش ومن از این بابت خیلی
خوشحالم .امیدوارم که این سرنوشت خوش یمن برایش ادامه دار باشه و برای ما هم یک پشتوانه
روحی .
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت
پيشاني ات
چاه هاي عميقي است كه شادي
پايش مي لغزد
و جيغ مي كشد
ريسمان را بينداز
ماه پاره اي در انتظار توست
كه مصرت را مي خرد با بهايي گزاف
و تو را دولتي خواهد بخشيد
تا عزيزتر شوي
ابروهايت را بالا نبر
كاغذپرانهاي بسياري آسمان را به بند كشيده است
ابروهايت را پايين تر بكش
زمين خلوت قشنگي دارد
با درختهاي كه پايبند زمين اند
بي ابرويي كه گره بخورد
و شانه هايش پرنده ها را مأمن هبوطي است
بي گزند
عزيز!
ريسمان را كه بالا كشيدي
گره ابروهايت را كه باز كردي
پرنده ها آسمان را سفيد كرده اند.
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
بعد از مدتها سرنزدن به وبلاگم نه فقط وبلاگ که حتی چک کردن ایمیلهایم بالاخره تصمیم گرفتم
در این قحط سال شعر مطلب بنویسم خوب دلیل این تاخیر گذشته از این که شعری جدید نداشتم
این بود که این روزها سخت درگیر مسائل عروسی هستم از بافتن بافتنی های مخصوص عروس
گرفته تا دغدغه های مراسم و کیفیت آن خلاصه آن قدر سرم شلوغ است که تنها چیزی که مهم
به نظر نمی رسد اینترنت و وبلاگ است هرچند که ممکن است ساعتها هیچ کاری انجام ندهم
ولی امان از دلمشغولی های ازدواج که تمام فکر آدم را درگیر می کند مخصوصا برای دو تا
دانشجو که آه هم در بساط ندارند . ولی چیزی که من و خیلی هیجان زده کرد حمایت و لطف
دوستان عزیزم بود که هر کدام به اندازه ی توانشان و یا حتی بیشتر از آن به ما کمک کردند یا
قول کمک دادند نمی دانم در مقابل این همه لطف و محبت چی باید بگم فقط می توانم تشکر کنم
و از همین جا بگویم که خیلی دوستشان دارم .
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت
مرا پهن کن مثل سفره ی عید
و ماهیانم را به تماشا بنشین
خودت را در من
سبزه ای که گره می خورد
و مرا بخت خویش می خواند
مرا پهن کن مثل سفره ی عید
چه زبانهایی که بشقاب
بشقاب به سوی ما دراز نشد
و چه نقلهایی که دهانشان را پر نکرد
سکه را که بیندازم
خط های تنم را می توانی دنبال کنی
سکه را که برداری
شیری در چشم های من زندانیست
این حلقه مرا تنگ در بر کرده است
انگشت دوم دست چپم را
به شکل اندوه حلقه زده در چشم هایت
تو هنوز هم زندانی تنگ منی
لبهایت را که گاز بزنم
سیبها به خون تازه آغشته اند
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت
من دختری هستم هفت ساله
که بوسه ای خواب را از من ربود
من دختری هستم چهارده ساله
که از لبهای تو فارغ شدم
و دستهای تو را گم کردم
من دختری هستم بیست و یک ساله
که عطرم را خیابان به خیابان
در شیشه های کوچک رنگی می فروختم
و دست به دست
لب به لب پسران بسیاری
تو را درآغوش می گرفتم
من زنی هستم بیست و پنج ساله
که تو را آبستنم
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت
این صدای غرش توست
که آسمان دلپاره می شود
و ژاله دشنامی است که از لب های تو فرو می ریزد
من آغوش باز کرده ام
سروم را
حتی اگر به خشمت بسوزانی
این صدای ناله های توست
که شباهنگام جیرجیرکها را
به همصدایی وا می دارد
و جغد ها را به شب بیداری
این روزگار من است
که هیچگاه لبخندی مرا نفریفته
آنقدر که تلخی صدای تو
درون سینه ی من
آتشی است که پرومته ای چون تو به ارمغان آورده است
پوشیده از چشم خدایان
این صدای غرش من است
که اسب ها را به تاخت می دواند
دیوانه وار
کوه شانه هایم را می لرزاند
و اشک هایم چون رودی مذاب
پهنه ی خشک زمین را آبیاری می کند.
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت
زن،مرد،ازدواج،بچه انگار اين بحث هاي هيچ وقت تمامي ندارند. انگار هميشه اين بحث ها داغند.و خوشبختي چيزي كه در اين ميان هي رنگ مي بازد.رنگ مي گيردو مثل دود گاه گم است در ميان دودهاي ديگر.
لذتي كه يك زن مي تواند از زندگي ببرد خيلي بيشتر از مردهاست اما اينكه چقدر اين خوشبختي به فعليت برسد دران حرف است ان هم در اين جامعه سنتي و مرد سالار
بله زنها اين توانايي را دارنداما از ان طرف قابليت زجر كشيدن بيشتر را هم دارند.زن ،درد،و لذت مثلثي است كه هميشه در هم تنيده شده اند.زن در جامعه ي ما محكوم به فنا شده است محكوم به اينكه خودش را براي خانواده براي شوهر بچه فدا كند.جامعه و مذهب ومردو همه چيزمي خواهد كه او همين طور باشدكه خطاي او خطايي بزرگ و نابخشودني است كه اوبراحتي قابل طرد شدن و حذف شدن است مهر طردشدگي اش از پيشاني او زدودني نيست حتي اگراو در اين ميان يك قرباني باشد.
او محكوم به اينست كه زيبا باشد زيبا بماندو هيچ خطي صفحه ي سفيد او را خدشه دارنكند. او شي است كه مردها بايد او را تعريف كنند و او بايد در چهار چوب اين تعريف بگنجد.
او انسان نيست او بايد يك فرا انسان-از نظر قابليتها- ولي در خدمت انسان باشد. انساني به نام مرد مردي به نام خدا،مذهب،اجتماع،سنت،خانواده ،شوهر
همه چيز مي خواهد كه زن خوب باشد و جنبه ي از خودگذشتگي اش مثل هاله اي نوراني تمام وجود او را روشن كرده باشد حتي به قيمت از بين رفتن فرديتش. اصلا زن +فرديت غير قابل هضم است.
چه فداكاري؟مگريك ادم چقدر مي تواند هميشه دهنده باشد هميشه منبع مهر محبت صفا زيبايي باشد بدون گيرندگي بدون خواستن بدون وجود داشتن و اين يعني مرگ تدريجي
تو بايدغذايي بخوري انرژي كسب كني تا بتواني انرژي بدهي طبيعت برهمين اساس خلق شده
وزن موجودي كه دهنده گي اش بيشتر از گيرنده گي اش باشد بزودي انرژي اش تمام مي شود ومجبور است از وجود خودش مايه بگذارد درست مثل زن حامله اي كه تغذيه ي درست ندارد وجنين از سهم بدن مادر از اهن،فسفرمادر استفاده مي كند واو را تحليل مي برد واين وضعيت زن امروز است.
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت
من کودکی ام رادرقایم باشکی جاگداشتم بی آنکه بداند
آنکه سرگداشته به دیوارش
منم
۱۰.۹.۸
۳.۲.۱
یک سال گذشت
بی آنکه بازی تمام شود
یک به صفربرسد
بی آنکه چشمی که بسته بود...
بی آنکه مرافریاد
یادکند
یادش
یادش به خیرنبود
چادرمادرم راپوشیدم
وتمام کوچه ها رابه دنبال صدایی شبیه...
به اندازه انگشتهایم که نه
به اندازه تمام خطهای روی پیشانی ام
انتظارکشیدم
...
دخترم چشمهایت رانبند
این چشمها باید پسران بسیاری رابازی دهد
به کوچه ها بکشاند
وشمارش معکوسی راآغازکند.
۲تیر۸۶
نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY