تبليغاتX
 باغ بی برگی
 

مرا پهن کن مثل سفره ی عید

 

و ماهیانم را به تماشا بنشین

 

خودت را در من

 

                   سبزه ای که گره می خورد

 

                   و مرا بخت خویش می خواند

 

مرا پهن کن مثل سفره ی عید

 

چه زبانهایی که بشقاب

 

                              بشقاب به سوی ما دراز نشد

 

و چه نقلهایی که دهانشان را پر نکرد

 

سکه را که بیندازم

 

                        خط های تنم را می توانی دنبال کنی

 

سکه را که برداری

 

                        شیری در چشم های من زندانیست

 

 

این حلقه مرا تنگ در بر کرده است

 

انگشت دوم دست چپم را

 

به شکل اندوه حلقه زده در چشم هایت

 

                                                   تو هنوز هم زندانی تنگ منی

 

لبهایت را که گاز بزنم

 

سیبها به خون تازه آغشته اند


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت


من دختری هستم هفت ساله

 

که بوسه ای خواب را از من ربود

 

من دختری هستم چهارده ساله

 

که از لبهای تو فارغ شدم

 

و دستهای تو را گم کردم

 

من دختری هستم بیست و یک ساله

 

که عطرم را خیابان به خیابان

 

در شیشه های کوچک رنگی می فروختم

 

و دست به دست

 

لب به لب پسران بسیاری

 

                         تو را درآغوش می گرفتم

 

من زنی هستم بیست و پنج ساله

 

                               که تو را آبستنم


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


تلخی صدای تو

این صدای غرش توست

 

که آسمان دلپاره  می شود

 

و ژاله دشنامی است که از لب های تو فرو می ریزد

 

من آغوش باز کرده ام

 

                   سروم را

 

حتی اگر به خشمت بسوزانی

 

این صدای ناله های توست

  

که شباهنگام جیرجیرکها را

 

به همصدایی وا می دارد

 

و جغد ها را به شب بیداری

 

این روزگار من است

 

که هیچگاه لبخندی مرا نفریفته

 

آنقدر که تلخی صدای تو

 

درون سینه ی من

 

آتشی است که پرومته ای چون تو به ارمغان آورده است

 

                                                 پوشیده از چشم خدایان

 

این صدای غرش من است

 

که اسب ها را به تاخت می دواند

 

                               دیوانه وار

 

کوه شانه هایم را می لرزاند

 

و اشک هایم چون رودی مذاب

 

پهنه ی خشک زمین را آبیاری می کند.


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


زن...

زن،مرد،ازدواج،بچه انگار اين بحث هاي هيچ وقت تمامي ندارند. انگار هميشه اين بحث ها داغند.و خوشبختي چيزي كه در اين ميان هي رنگ مي بازد.رنگ مي گيردو مثل دود گاه گم است در ميان دودهاي ديگر.

لذتي كه يك زن مي تواند از زندگي ببرد خيلي بيشتر از مردهاست اما اينكه چقدر اين خوشبختي به فعليت برسد دران حرف است ان هم در اين جامعه سنتي و مرد سالار

بله زنها اين توانايي را دارنداما از ان طرف قابليت زجر كشيدن بيشتر را هم دارند.زن ،درد،و لذت مثلثي است كه هميشه در هم تنيده شده اند.زن در جامعه ي ما محكوم به فنا شده است محكوم به اينكه خودش را براي خانواده براي شوهر بچه فدا كند.جامعه و مذهب ومردو همه چيزمي خواهد كه او همين طور باشدكه خطاي او خطايي بزرگ و نابخشودني است كه اوبراحتي قابل طرد شدن و حذف شدن است مهر طردشدگي اش از پيشاني او زدودني نيست حتي اگراو در اين ميان يك قرباني باشد.

او محكوم به اينست كه زيبا باشد زيبا بماندو هيچ خطي صفحه ي سفيد او را خدشه دارنكند. او شي است كه مردها بايد او را تعريف كنند و او بايد در چهار چوب اين تعريف بگنجد.

او انسان نيست او بايد يك فرا انسان-از نظر قابليتها- ولي در خدمت انسان باشد. انساني به نام مرد مردي به نام خدا،مذهب،اجتماع،سنت،خانواده ،شوهر

همه چيز مي خواهد كه زن خوب باشد و جنبه ي از خودگذشتگي اش مثل هاله اي نوراني تمام وجود او را روشن كرده باشد حتي به قيمت از بين رفتن فرديتش. اصلا زن +فرديت غير قابل هضم است.

چه فداكاري؟مگريك ادم چقدر مي تواند هميشه دهنده باشد هميشه منبع مهر محبت صفا زيبايي باشد بدون گيرندگي بدون خواستن بدون وجود داشتن و اين يعني مرگ تدريجي

تو بايدغذايي بخوري انرژي كسب كني تا بتواني انرژي بدهي طبيعت برهمين اساس خلق شده

وزن موجودي كه دهنده گي اش بيشتر از گيرنده گي اش باشد بزودي انرژي اش تمام مي شود ومجبور است از وجود خودش مايه بگذارد درست مثل زن حامله اي كه تغذيه ي درست ندارد وجنين از سهم بدن مادر از اهن،فسفرمادر استفاده مي كند واو را تحليل مي برد واين وضعيت زن امروز است.


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت


قایم باشک

من کودکی ام رادرقایم باشکی جاگداشتم بی آنکه بداند

آنکه سرگداشته به دیوارش

                                منم

۱۰.۹.۸

۳.۲.۱

یک سال گذشت

بی آنکه بازی تمام شود

یک به صفربرسد

بی آنکه چشمی که بسته بود...

بی آنکه مرافریاد

                 یادکند

یادش

یادش به خیرنبود

چادرمادرم راپوشیدم

وتمام کوچه ها رابه دنبال صدایی شبیه...

به اندازه انگشتهایم که نه

به اندازه تمام خطهای روی پیشانی ام

                                              انتظارکشیدم

...

دخترم چشمهایت رانبند

این چشمها باید پسران بسیاری رابازی دهد

به کوچه ها بکشاند

وشمارش معکوسی راآغازکند.

                             ۲تیر۸۶


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به شکریه عزیز

یک پیک

 

دو پیک

 

سه پیک

 

ما پیمانه هایمان رابه هم زدیم

 

به سلامتی همه برگ هایی که هنوزنریخته اند

 

به سلامتی نقاشانی که به دخترکی امید می بخشند

 

این شانه ها تکان تکان می دهد مرا

 

این شانه ها حتی موهایم را آشفته می کند

 

بادی می وزد احتمالا

 

شانه هایم را محکم بگیر

 

من به دست های تو ایمان دارم

 

یک پیک

 

دو پیک

 

به این جا که می رسیم

 

پیمانه ات لبریز می شود

 

و چشم هایت دیگر دروغ نمی گویند

 

هیچ نویسنده ای ((بزرگ)) نشد مگر این که به ((چشم هایش)) اقتدا کرد

 

آن گاه تعداد مزگانت را

 

و درشتی چشم هایت را

 

با مهره های تسبیح شان سنجیدند

 

و دانه دانه تسبیحت کردند

 

برگ هایمان می ریزد

 

                  می ریزد

 

ما لخت لخت نگاه می کنیم

 

بدون آن که سری بجنبانیم برای پادشاه فصل ها پاییز

 

و زمزمه های لرزیده لرزیده:

 

((واسه چی  فاصله افتاده میون توو من

 

ناز اون نگاتو قربون, دیگه آتیشم نزن))

 

آتیشم نزن

 

و تو گونه هایت سرخ اند

 

می خواهی بروی  پنجره را بگشایی

 

که دامنی

 

به بلندای مادرقدم هایت را غافلگیر می کند

 

باد پرده ها را بالا می برد

 

ابرو ها را بالا می برد

 

و عطرسلطانت مشام سلاطین را می نوازد

 

و ترا

 

با دو گنجشک روی شانه هایت به قصرها  می کشاند

 

ماعریانیم

 

       عریان

 

و هیچ برگی دلخوشکنک شاخه هامان نیست

 

و نگاه رهگذران سربه زیری که از فرش زیرپایشان تجاوز نمی کند

 

این پاییز عجب پادشاهی است

 

بدون بالا پوش

 

بدون سپاهی با ساز و برگ

 

با تازیانه ای که اندام درخت را می تکاند

 

                                               برگ

 

                                                     برگ

 

ما شانه های یکدیگر را محکم تر گرفته ایم

 

شاید هنوز امید پیک دیگری باشد

 

اردیبهشت ۸۶

 


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


بدون پایی که تو باشی

درست راه می روم
 
درست قدم برمی دارم
 
حتی اگر پاهایم درد کند
 
درد کند
 
و شب ها بوی تند پماد را نفس بکشم
 
درست راه می روم
 
وقتی که شهر در نگاه خیره تو خلاصه می شود
 
این راه ها چقدر بلندند
 
کاش آهسته تر بروی
 
کاش روی سایه من قدم نگذاری
 
بگذار
 
بگذار
 
حالا که بهانه ها بسیارند
 
سیاه چشم ها فراوانند
 
و این بادام طعم تلخی دارد
 
به خیابان می زنم
 
بدون خط سفید
 
بدون ایستگاه
 
بدون پایی که تو باشی
 
 
                         فروردین ۸۶


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 1:50 موضوع | لینک ثابت


من کیستم

من کیستم ؟

جز یک ماهیچه کوچک

که توبادستهایت

                دم وبازدمم می دهی

سرسوزنی رابه خود

 سرسوزنی رابه من

وباهرتپشی به دیواره های قفسم می کوبی

من کیستم

جزیک ماهی

              چه که ازآب گرفتیش

وگربه های خانگی

لبان خود را می لیسند.

                                            ۱۷/۱/۸۶  


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


ایمیل جدیدم

سلام دوستان عزیزم

از اینکه باهک شدن ایمیلم موجبات دردسر برای بعضی ازشما شدم عذرخواهی می کنم متاسفانه

بعضی از ایمیلهای دوستانم راکه داشتم باهک شدن ازبین رفت ومن نمیدانم چطور انها رابدست

بیاورم

دوستان عزیزی که هنوز پیامی برایشان نفرستادم لطف کنند ادرس پست الکترونیشان را دروبلاگم

بگذارند تامن در ایمیل جدیدم انها را اضافه کنم  


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


بادهای هرزه

این بادهای هرزه راه به جایی نمی برند

طوفانی باید که گیسهایم رابکشد

چشمهایم رابهم بدوزد

ومرابلند کند

بلند

آنقدرکه یادم برود زمین سخت است

زمین سخت است

ومرادرخود حل نمی کند

طوفانی باید

که گلیمم راجمع

ومرابتکاند درخویش

.......

گردبادی عظیم درراه است.

بهمن ۸۵


 

نوشته شده توسط رحیمه میرزایی در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting